۲۱ اسفند ۱۳۸۸

خونه بوی عید رو می ده، فراوون

88/12/16
اين روزها در حال تمام شدنند و من و اميررضا در ساحل با هم قدم مي زنيم. فرمانده اين كار رو منع كرده، به هر حال كسي فرمانده (همون آقا پسره ي خوشتيپ كه شنبه ها با لباس فرم خوشتيپ تر هم ميشه( رو جدي نمي گيره. ما هم نمي گيريم. زياد تهديد مي كنه و كاملن از لحن تهدید هایش پيداست كه اهل انتقام گرفتن از نا فرماني هاي ما نيست. پسر خوبي به نظر مياد، تقريبن سی سالشه و دارم فكر مي كنم كه هر وقت درجه ام رو گرفتم بهش پيشنهاد ازدواج بدم :دي
بهار در راه است و فهميدن رسيدن اش - مثل رسيدن پاييز - چندان كار سختي نيست. دسته هاي هفت شكل پرندگان مهاجر كه در امتداد ساحل – از شرق به غرب - پرواز مي كنند، صبح هاي مه آلود و البته جوانه هاي درخت بيد همه فرياد مي زنند كه قراره از 26 اسفند تا 14 فروردين مرخصي داشته باشیم.

88/12/17
پادگان ما (همون هتل ..... ) اینقدر مکان برای سیگار کشیدن داره که باعث شده من – که زمانی جمله ی معروف پاکتهای سیگار رو روی دیوار انجمن زده بودم – نتونم خودداری کنم.
امروز که به دوستم "ن" زنگ زدم گفت که انجمنون بخاطر کاریکاتور و طنزی که مهر ماه روی برد زده بودیم رسماً تعلیق شد. بعدش به شوخی گفت که همین روزهاست که بیان تو رو هم بگیرن!

88/12/18
اسپری دئودورانت هیز – هیز سیاه – تا ابد بوی سهیل را خواهد داد.

88/12/19
روی دیوار یکی از دستشویی ها، سربازهای دوره قبل نوشته بودن: اگه محکم باشین، اینجا بهتون خوش می گذره. زیرش هم یکی جواب نوشته بود: ما محکمیم، ولی اصل کاری شله!
قرار شد هر کس که در طرح ضربتی رنگ آمیزی دیوارهای داخل سرویس و بیرون یگان شرکت داشته باشه آخر هفته مرخصی بگیره.

88/12/20
امیر آمد
امیر در باران آمد
امیر در باران با مینی بوس آمد
امیر که وارد یگان شد، میز پاس بایست یگان کشید، طوری که احساس کردم بنده ی خدا با فریادی که زد جر خورد!
امیر که وارد خوابگاه شد، از بالا تا پایین ما را شست و رفت.
بعد از شستشو، ما هم رفتیم مرخصی.

88/12/21
.
.
.
خونه بوی عید رو می ده، فراوون

۲۹ بهمن ۱۳۸۸

Erased Head


این شتر دم در خانه ی هر پسر گی ایرانی که جرات ابراز و افشای هویت خود را ندارد - مثل من - می نشیند. چه خوشش بیاید چه نه. من بدم نمی آمد. من از هر تغییری در زندگی فعلی ام استقبال می کنم. من به خود، جرات روبرو شدن با مسائل را می دهم. بله! من ضعیف نیستم.

- بابا اعتماد به نفس!

پ.ن: پس‌فردا، شنبه ۱ اسفند عازمم به خدمت سربازی.

***
پنجشنبه ای خاکستری، رشت، ۲۹ بهمن ۱۳۸۸

۱۳ بهمن ۱۳۸۸

در آستانه 25 سالگی ام

زمان منتظر نمی ماند و من در یک کافی نت نشسته ام که صاحبش عوض شده. قبلی، مرد خوبی بود، - خیلی خیلی قابل اعتماد -. مثل آن عوضی هایی نبود که می نشینند و تمام کارهایی که آدم می کند را مونیتور می کنند، خواه برای تفریح یا رذالت، (فرقی هم مگر دارد؟)، چرا کمی فرق دارد.
امروز کمی عجیب بود، از روزهایی بود که حس خاصی می گیرد آدم را ، صبح نفهمیدم چه ام بود. رفتم سراغ کیفم و کمدم. واقعن لازم بود.... نوشته هایم را جدا کردم، چیزهایی که کسی دلم نمی خواست بخواندش و حتی خودم! چیز خاصی نبود. دلتنگی هایم بود، ارزش ادبی چندانی هم نداشت. شاید بیشتر از 3 سال همه را انبار کرده بودم و این آخرها جرات نداشتم نگاهشان بیندازم، جمع کردمشان. رفتم بیرون و همه شان را ریختم داخل سطل زبانه شهرداری.
***
بیرون که رفتم، داشت باد گرم می وزید. از آن بادهایی که یک دفعه در فصل زمستان از سمت جنوب غرب و جنوب می وزد  -  چه می شود که اینقدر گرم است اش مفصل است، اگر حوصله دارید، اینجا نوشته -. به این هوای گرم و خشک حساسیت تنفسی دارم. البته زیاد طول نمی کشد، از صبح شروع می شود و تا حدود شب و گاهی هم تا نیمه شب ادامه دارد و ناگهان در انتهای کار اش رطوبت هوا بالا می رود و دما بین 10 تا 15 درجه افت می کند. جهت باد هم می شود شمال شرق تا شمال غرب. کلاً پدیده جالبی است. پدیده های جوی در هر صورت جالب اند. امروز هم همینطور است. آسمان آبی پر رنگ است و یک ابر با لبه خیلی صاف در جهت غرب دیده می شود.  وقتی می بینی که یک ابر این شکلی است معنی اش این است که آن بالا ها دارد باد خیلی شدیدی می وزد.

***
امروز، وارد یک سال دیگر از عمرم شدم.  حس خوبی دارم. همین...
دوشنبه ی آبی، 12 بهمن 88

۸ بهمن ۱۳۸۸

بابا بی خیال....!


کجا نقش زن در حاکمیت لیبرالیستی برجسته شده؟ اگه اینطوره، 50 تا زنِ دانشمندتون رو معرفی کنین! اصلاً در فضایی که درست کردین، امکان رشد و کمال از زنان سلب شده!


احمدی نژاد، در جمع زنان دانشمند جهان اسلام

۲۶ دی ۱۳۸۸

تاملی بر لطیفه ای که در آن رضا شاه دم در بهشت منتظر آخوندی بود تا بیاید و خطبه عقد برایش جاری سازد.. ولی آنقدر منتظر ماند تا زیر پایش علف سبز شد.


1- مردم می ریختند در خیابان ها و کیهان آن روز را جلوی دوربین ها می گرفتند تا ما بعدها ببینیم که "شاه رفت"

31 سال پیش بود که محمد رضا پهلوی – همان شاهنشاه همایونی یا شاه خائن– چند ماه بعد از اینکه صدای انقلاب ایران را شنید، با چشمان گریان و با مُشتی خاک، کشورش را به مقصدی نامعلوم ترک گفت. هلندی سرگردان ایرانی، یک سال بعد، عاقبت در مصر بدرود حیات گفت.

به هر حال، آن چه که این مرد در کارنامه اش داشت، که به اعتقاد عده ای نیکی بود و خدمت و سرافرازی و به نظر دسته ی دیگر، خیانت و نوکر مآبی و پلیدی، - هر چه که بود - سرانجام در دادگاه تاریخ مورد قضاوت قرار خواهد گرفت. اما شاه "فلنگ اش رو بست و در رفت"، شاید اگر می ماند، اتفاقات دیگری می افتاد، شاید اگر ملت را به توپ می بست یا خمینی را به شیوه جیم الف سر به نیست می کرد و یا زندانیان سیاسی را می برد کهریزک تا "عملیات شیشه نوشابه" را روی آنها اجرا کند، یا روش بقایش "واجبی درمانی" و "استفاده غیر صلح آمیز از ماشین پلیس" بود و به همین روش ها افسار سلطنت خاندان اش را تا الان در دست نگاه می داشت، ( که احتمال بقایش محال بود، ولی فرض محال که محال نیست، هست؟)، خمینی فرشته نجاتی می شد که بدست دژخیمان آمریکایی به شهادت رسیده بود و ما حداقل تا سالها بعد، فکر می کردیم از اسلام سیاسی می توان معجونی ساخت و اسمش را گذاشت جمهوری اسلامی...

تصور کردن کار ساده ای است. اما شاه 26 دی 57 کاسه کوزه را جمع نکرده رفت و تاریخ را به قضاوت واداشت.

2- در مورد فرمایشات آقای احمدی مقدم

یکی از خصوصیات جیم الف این بود که از اولین روزهای به قدرت رسیدن اش، مهم ترین سیاست اش، لمپن پروری بود. یک نمونه اش، همین جناب احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی، یا اصلن آن یکی، سردار ردان. خداییش به قیافه شان نگاه کنید، نفرت می بارد از چهره شان!
حالا این احمدی مقدم افاضاتی داشته در باب کنترل کردن اس ام اس ها و ایمیل ها، فردا هم لابد اعلام می کنند که مکالمات تلفن، فکس ها، مرسولات پستی و هرگونه مسیرهای برقراری ارتباط کنترل می شود. البته تا آنجایی که بنده در جریان هستم، تاکنون یک روش به دام انداختن مخالفان برای جیم الف، شنود مکالمات تلفنی و ردیابی تماس های به یک شماره خاص بود، ولی آنقدر رسوا نشده بودند که بخواهند در روز روشن به این مسئله اعتراف کنند.
به هر حال بنده حوالی یک سال پیش، یک سری اعترافات کردم تا در سری جدید برنامه هویت پخش بشود، اگر خدا خواست و به قول اریزر هد امام اسب طلبید، دوباره قبل از عزاممان به سربازی مقداری اعتراف خواهیم کرد.

3- یک کمی شخصی تر

*. خدمت وظیفه عمومی، خدمت واقعن مقدسی ست.
 (مقام عظمای .....)

جمله ی این مقام عظمی، بالای برگ اعزامم به خدمتِ واقعن مقدس نوشته شده. بزودی اعزام خواهیم شد تا در زیر پرچم خرچنگ نشانِ مقام عظما، کلاغ پر برویم و سینه خیز، سیم های خاردار را رد کنیم.. 

پ.ن: خداییش از این می ترسم که اگه بیفتم نیروی انتظامی، ما رو ببرن برای سرکوب تظاهرات...!

۱۷ دی ۱۳۸۸

افاضاتی در باب شناختن آدمهایی که نمی توان شناختشان


1
اگر یک پسری اجازه داد که از پشت بغلش کنی و خوشش آمد که دستت را ببری داخل یقه اش و باقی قضایا، بدان که او مسلماً گی است، حتی اگر خودش با صریح ترین عبارات، شدید ترین الفاظ و تندترین حالات این حدس ات را انکار کند.

- اینا همه تجربه اس!

2
* "ی" مدتها با من دوست بود
* "ی" سال اولی دانشگاهم بود وقتی سال آخر بودم
* "ی" اولین نفری بود - البته بعد از خودم - که به گی بودنِ من پی برد
* "ی" یکبار در جمع دوستانش - جمعی که به گونه ای چشم دیدنشان را نداشتم - من را کمونیست خطاب کرد. چون تصور می کرد هر کس دیندار نیست کمونیست است

- من کمونیست نیستم
- چپیسیته خون من در حد پی پی بی (میکروگرم در لیتر) است. لذا با هر نوع ایدئولوژی چپ، نیمه چپ و کمی تا قسمتی چپ مخالفم. چه برسد به ورژن کمونیستی اش
- اصلاً من با هرگونه ایدئولوژی مخالفم
- من یکبار برای "ی" چند ساعت در مورد مذهب سخنرانی کردم - در حالی که دور دانشکده قدم می زدیم و دست همدیگر را گرفته بودیم -
- نتیجه این سخنرانی ام این شد که "ی" تصور کرد من کمونیست هستم
- من ملا و ملازاده نیستم که سخنرانی کنم
- من اصولاً آدم کم حرفی هستم، اما مسلماً خیلی بچه هستم
- قابل توجه شما
- و همچنین شما :دی
- شمای دومی! نخند!

- من به صورت احمقانه ای تصور می کردم "ی" می تواند دوست پسر خوبی برایم باشد
- دو سال پیش، مدت کمی بعد از کام اوت کردنم، وقتی اس ام اس بازی می کردیم "ی" به من گفت که گی است
* "ی" خیلی تاکید داشت که به کسی چیزی نگویم
* "ی" چند ماه بعد به من گفت که بایسکشوال است

- من هیچوقت با "ی" رابطه جنسی برقرار نکردم. چون خیلی از من کوچک تر بود

* "ی" مدتی پیش هر چه از دهانش درآمد به من گفت، چون مدعی بود پشت سرش حرف مفت زده ام
* "ی" فحش های آب نکشیده ای به من داد، چون می گفت که دروغ پراکنی کرده ام
- من "ی" را دوست داشتم، من به کسی که دوستش دارم فحش نمی دهم

- من پشت سر "ی" چیز خاصی نگفته بودم، فقط به یکی از دوستان مشترکمان - که الان دهها هزار کیلومتر آنطرفتر در شیطان بزرگ به سر می برد - گفتم که "ی" به من گفته که بایسکشوال است

* "ی"، سالهای پیش، دهها بار به من اظهار علاقه کرده بود
- من به کسی که حریم اش را با من نشناسد احترام نمی گذارم
- بعد از چند فحش آبدار دادن، به "ی" گفتم که تا ابد رویتت نخواهم کرد و هر چه بین ما وجود داشت به پایان رسید
- اقرار می کنم که "ی" را هیچگاه نشناختم