۱ دی ۱۳۹۳

اصولن مارتین و مایکل فرقی ندارند. سر کار نباید با کسی لاس زد.


ساعت هشت و بیست دقیقه صبح. طلوع آفتاب لایپزیش در یکی از کوتاه‌ترین روزهای سال.


خب آقا و خانمی که شما باشید، بعد از دو سال گذارم دوباره افتاده به کار کردن در این شرکت معظم آمازون برای بدست آوردن لقمه‌ای مال حلال. واقعیت امر اینجاست که دو سال پیش که در یکی دیگر از شعبه‌های این معظم‌ٌله کار می‌کردم سرکارگرمان خوشگل‌خانی بود به اسم مارتین که اسم این حقیر پرتقصیر را هم بلد نبود تلفظ کند. ولی امسال یک سرکارگر داریم اینجا به اسم میشاییل یا همان مایکل خودمان که از روز اول کرم انگولک کردنش افتاد به جان ما. نه این که مایکل خان داف خوبی بوده باشد ها. نه. صرفن بخاطر اینکه ببینم قضیه این سه ردیف گوشواره و این شلوار تنگ چیست و این گی‌دار ما بالاخره شروع کرده به کار کردن یا نه! حالا یک دوست ریشوی گی یک روز توی مسیر برگشت از سر کار توی مترو بهم گفت فلانی رو توی گرایندر ببین. ما هم اومدیم فلانی رو دیدیم و آنلاین هم بود و بعدش گفتیم ئه! این که مایکل خودمونه! به هر حال برای مایکل خان جهت ابراز ارادت نوشتیم اُ مایکل ^^  تو هم؟ جواب داد چی من هم؟ من هم نوشتم تو هم گی هستی؟! خب از خدا پنهان نیست، از شما سروران گرامی چه پنهان که مایکل خان یک عدد بیلاخ مجازی برای بستن مسیر لاسیدن ما برایمان فرستاده و گفت: بله. من هم. بروید خانه استراحت کنید و شب خوبی داشته باشید. خدافظ! از مترو داشتیم می‌آمدیم بیرون و همچنان که با دوست‌ ریشوی‌مان با صدای بلند مشغول غیبت کردن در مورد اخلاق گند و چشم‌های بی‌روح و پوست سفید شیربرنجی و لهجه‌ی بریتیش تقلبی مایکل خان بودیم ناگهان چشممان خورد به حضرت والا که از مترو پیاده می‌شد و با چشمای گشاد ما رو نگاه می‌کرد!

۴ آذر ۱۳۹۳

اوولوشن

هشت ماه قبل وقتی اولین بار توی گی‌رومئو دیده بودمش و اسمش رو پرسیدم بهم گفت الکساندر کریستین. چند روز بعد که برای اولین بار دیدمش بهم گفت که کریستین رو بخاطر ارادت زیادی که به سرور و سالار بی‌پدرهای دو عالم - مسیح موعود - داره، روی خودش گذاشته.
هشت ماه بعد، چند شب پیش تو خونه‌ی من ازم پرسید که چطوری می‌تونه اون قسمت کریستین رو از اسم فیسبوکش پاک کنه.

۳۱ شهریور ۱۳۹۳

بعد از شش ماه



امّا گورسکی بیست و نهم اردی‌بهشت تمام نشده بود. واقعیت‌اش اینجاست که مثل یک طنابی می‌ماند که من نخواستم ول‌اش کنم و بهش چسبیدم. دوستان استریت هم‌وطن‌ام گفتند کنه شدی؟ نشو. از کسی آویزان نباش. گورسکی سیال بود اما در ظرف من جا گرفت. دوّم فروردین دیت اول‌مان بود. رفته بودیم توی یک بار نشسته بودیم که بخشی از یک مجموعه‌ی هنری بود. آبجو می‌خوردیم و گورسکی از جنگ اوکراین که آن موقع تازه در کریمه شروع شده بود می‌گفت. شش ماه بعدش هم هر روز حداقل چند دقیقه از جنگ گفت. امّا آن‌روز زل زده بودم به‌اش و وقتی مکثی کرد که از آبجویش بخورد (که همیشه‌ی خدا فرانتسیسکانر سفارش می‌دهد)، گفتم هارمونی خطوط صورت‌ات چه زیباست.


عکس: ماه دوم، یک شب مست.

۳۰ تیر ۱۳۹۳

چراغی در دستم، چراغی در برابرم

حقیقت امر اینجاست که من انسانی‌ام بشدت با اعتماد به نفس بالا و امیدوار به آینده. این را یکهویی گفتم چون داشتم با یکی از خواننده‌های قدیمی اینجا چت می‌کردم و به من می‌گفت که نگرانم شده. چرا؟ چون من هم به ورطه‌ی چس ناله افتادم. دوستان فیسبوک‌نشین ما مفهوم چس ناله را خوب می‌دانند. غرهای بی‌محتوا از شرایطی که تمام و کمال معلول اعمال خود شخص است. در حالی که زندگی من هر چقدر تیره و تار باشد که هست،‌ اما جاده‌ی روبرو بسته نیست. فانوسی در دستم می‌گیرم و به پیش می‌روم، با گام‌هایی استوار.

۴ تیر ۱۳۹۳

تلگرافی به ایران - سه

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز نمی‌فهمد و نمی‌خواهد بفهمد و نخواهد فهمید که تا وقتی جزای رابطه‌ی دو انسان آزاد در قانون مجازات اسلامی، حدّ زنا تعریف شده*،‌ نوشتن از گل و بلبل و پروانه و فحش دادن به بایسکشوال و بای‌کیوریوس‌ها، در حقیقت انگشت‌ فرو کردن در همان کونی‌ست که هموفوبیای علی‌ مطهری و صادق لاریجانی انگشتش را فرو کرده. نقطه.

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز راه را اشتباه گرفته و کرکره‌ش را هم پایین کشیده. نقطه.

پ.ن: با فرض عدم تعهد. البته زنای محصنه هم در جای خود قابل بحث کردنه

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

A Separation

گورسکی خیلی زود تمام شد. دو ماه رابطه‌ی ما در ناگهان تمام شد. به‌اش گفتم خب چرا اینطور شد؟ روز نهم فروردین توی آپارتمان دوستم رضا بودم. هفت روز بود با گورسکی آشنا شده بودم. دو روز بود جواب تلفن نمی‌داد و فیس‌بوک‌ش را چک نمی‌کرد. گفتم حتمن بیخیال شده. دراماکویین بودم طوری که رضا هم فهمید و گفت عاشق شدی؟ سر پیری و معرکه‌گیری؟ شب‌اش با شایان چت می‌کردم و غر می‌زدم. فردایش گورسکی  پیدایش شد و گفت درگیر بوده. بهانه‌ی خوبی بود؟ احتمالن بهانه‌ای در کار نبود. درگیر بود. یکم اردی‌بهشت با هم رفتیم پراگ. شب رفتیم به یک دیسکوی خیلی بزرگ چهار طبقه. مست بودیم، هم من و هم گورسکی. رقصیدیم و همدیگر را جلوی صد تا استریت تا جا داشت بوسیدیم. پنج صبح خواستیم بریم هاستل و منتظر اتوبوس بودیم. من لباس کافی نپوشیده بودم. توی ایستگاه اتوبوس نشستم توی بغلش و کت‌اش را کشید روی من. بهترین لحظه‌های زندگیم آن لحظه‌ها بود. یک ماه دیگر گذشت و خیلی به هم نزدیک شدیم. تا ناگهان هفته‌ی پیش خبر بدی رسید. رفته بودیم به گریل‌پارتی توی پارک شهر. گورسکی و دوست بریتانیایی‌اش که یک زن چهل ساله بود و چند نفر دیگر. دو نفره رفته بودیم لای درخت‌ها که بغل‌ام کرد محکم. خبر بد را آنجا داد: گفت تصمیم گرفته با آن زن چهل ساله‌ی انگلیسی ازدواج کند. بروند ازدواج‌شان را ماه آینده در بروکسل ثبت کنند و در انگلستان زندگی کنند تا اینکه بتواند اقامت آنجا را بگیرد و برنگردد به اوکراین جنگ‌زده‌ی هموفوب. گفتم باور نمی‌کنم. گفت باور کن. باور کردم. گفت امیدوارم که درک‌ام کنی. گفتم درک‌ات نمی‌کنم.

exmatrikulation

- آخه چرا اینجوری شد یه باره؟

- شد دیگه آقا. پیش میاد. زندگیه. همون طوری که اون روز کذایی اردی‌بهشت ۹۰ من توی پادگان بودم و از دانشگاه زنگ زدند به مامانم که به من بگه برم دانشگاه نامه‌ی حکم کمیته انضباطی‌ام رو بگیرم و یهویی از اون روز زندگیم عوض شد. الانم همون‌طور شده.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

تلگرافی به ایران - دو

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز قبل از فرار به ترکیه یا هر کجای دیگر دنیا، باید خود را بالا بیاورد.
بالا بیاورد
بالا بیاورد
بالا بیاورد
بالا
بالا
بالا
بیاورد
بیاورد
بیاورد

۲۵ فروردین ۱۳۹۳

he's a dream



عجیب بود. سابقه نداشت. اما امروز حالم آنقدر بد بود که چند ساعت بعد از رفتن‌اش به سر کار برایش مسیج کنم: دلم برایت تنگ شده گورسکی!


پ.ن: امروز با دوچرخه رفتم به شهر توی عکس.

۶ فروردین ۱۳۹۳

تلگرافی به ایران - یک

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز نیازی اساسی دارد که اصول اولیه زندگی مسالمت‌آمیز در جامعه‌ی مدنی را بالاخص با در نظر گرفتن مبانی غربی‌اش، بیش از پیش مد نظر قرار بدهد، باشد که رستگار شود، نقطه. اگر هم ارزش‌های غربی را قبول ندارد بی‌خود می‌کند به آب و آتش می‌زند که برود از ایران بیرون، نقطه.

۲۸ بهمن ۱۳۹۲

اصول‌الدین - یکم


بندر هامبورگ، یک روز زمستانی هشتم فوریه


آقایان، خانم‌ها، باید به چه زبانی به شما یاد داد که رختخواب هر شخصی به خودش مربوط‌ است و جزو اموال شما نیست که بهش سرک بکشید یا در موردش اظهارنظر و قضاوت کنید! شما در زندگی کلاه خود را بچسبید که باد نبردش، زیر لحاف دیگران پیشکش.

پی‌نوشت: عکس تزیینی‌ست

۱۲ بهمن ۱۳۹۲

در آستانه‌ی 29 سالگی‌ام



28‌ سالگی‌ام پُر شد. می‌بینید زمان چه زود می‌گذرد؟ روزهای حوالی تولدم، سال اولی که آمده بودم توی این وبلاگ، رشت بودم در انتظار اعزام به خدمت و 24‌ سالم تمام شده بود. سال دوّم روز تولدم را رژه می‌رفتم و یازده ماه خدمت کرده بودم. سال سوّم برف باریده بود،‌ مصاحبه‌ی ویزایم بود توی سفارت آلمان و منتظر خروج از ایران بودم. سال چهارم دیگر ایران نبودم. توی خانه‌ام توی خیابان آم‌کروکنتور دوستانم سورپرایزم کرده بودند با جشن تولد و یک خروار آدم یکهو ریختند خانه بزن و بکوب. و الان سال پنجم رسیده. توی کتابخانه می‌چپم با دوستای استریت بهتر از آب روان و برای امتحان‌ها می‌خوانم.

۲۹ دی ۱۳۹۲

گردش به راست ممنوع.


در حاشیه تظاهرات آنتی‌فاشیست‌ها، دیروز.


از فکر کردن به ایدئولوژی راست‌گراهای فاشیست، حال تهوع پیدا می‌کنم. راست‌هایی که هر جا می‌تونن باشن،‌ برلین، پاریس و حتی تهران.