۲۵ فروردین ۱۳۹۲

آرشه‌ها برای که به صدا در می‌آیند؟



سوئیت سمفونی شهرزاد رفته روی موومان دوّم‌اش، شاهزاده‌ی قندهار. آرشه‌ها غوغا می‌کنند. نشسته‌ام طبقه‌ی بابا و حوصله‌ام از تعطیلات سر رفته (وبلاگ‌ات لوس‌ه). یک مقداری آلمانی خوانده بودم و ول کردم و لپ‌تاپ را روشن کردم. کار همیشه‌گی‌ام است وبگردی وقتی دلیلی پیدا نمی‌کنم که زمان برای چه جلو می‌رود. حداقل صدمین بارست که در چند روز گذشته گوش می‌دهم به‌اش (وبلاگ‌ت احمق‌ه). می‌روم با یک بنده‌ی خدایی از وبلاگستان توی چت فیس‌بوک یک ساعت چرت و پرت می‌گوییم به هم و می‌خندیم. می‌گویم سال بعد برایت دیلدو می‌آورم به‌عنوان سوغات، البته راستش را بخواهید به شونصد نفر این قول را داده بودم و حتا به یکی قول قلاده دادم.هیچ‌کدام را هم البته نیاوردم. قول زیاد دادم و عمل نکردم. حتا آلبوم ارجینال گوگوش را هم نیاوردم. گاهی بد قول‌ام. بله، یک روز عصرِ دو سال پیش که سرباز بودم مست کرده بودم و به دوست‌پسر سابقم هم خیانت کردم همان روز. (باید زد پَسِ کله‌ت تا بیدار بشی). این‌ها که می‌گویم مشمول مرور زمان شده، وگرنه نمی‌نوشتم‌اش. البته مایه‌ی شرم‌ساری بود، ولی چاره‌ای نبود آن لحظه. چیزهای بیشتری مایه‌ی شرم‌ساری‌ست که هنوز مشمول مرور زمان نشدند برای گفتن. یه پست مدت‌دار می‌گذارم برای صد سالگی‌ام در سال 2086 و این‌ها را می‌نویسم آنجا. این‌ها تکه‌های پازلی هستند که باعث شدند الان من اینجا باشم و چند روز دیگر پرواز برگشتم باشد به خانه. باید نوشت‌شان. گفتم خانه... حس می‌کنم خانه آنجاست و دلم برای تخت دو نفره‌ام تنگ شده که خودم را ول می‌کردم توش و با خودم می‌خوابیدم. تنهاییِ عریان. امّا آیا سال بعد بر می‌گردم ایران؟ خدا می‌داند. البته خدایی نیست. (وبلاگ‌ت: نشانه‌ی یک آدم خود‌شیفته و لوس). خدا نیست؟ میلاد وقتی مُرد من به احمد گفته بودم خدایی نیست که بیامرزدش. الان خاله‌ام می‌گوید که خدا ظالم‌ست. من همیشه مدعی بودم که خدای جهان ما در صورت وجود عادل نیست. خدا باید عادل باشد، پس خدایی نیست. خاله‌ام آب شده بعد از مرگ میلاد. من می‌گویم که آدم برای مردن کسی نباید خود را بزند به در و دیوار چون جهان بعد از مرگی وجود ندارد. رفته بودم خانه‌شان همین‌ها را می‌خواستم به‌اش بگویم دیدم اوضاع‌اش وخیم‌تر از این حرف‌هاست (همش اهل لاس بودی، بده این‬، ‫بد‬، نباش اهل لاسیدن). بعد می‌رود روی چایکوفسکی یکم. همیشه تکراری‌اند این پلی‌لیست‌های من. عمری زمان خواهد برد تا از شوپن، چایکوفسکی، کورساکوف و البته از دِوُرژاک بکشم بیرون، از خودم.

توضیح عکس: چند روز پیش، غروب رفته بودم بندر انزلی. ایستاده بودم روی سنگ‌های عظیم موج‌شکن، داشتم از اسکله و تاسیسات بندری عکس می‌گرفتم،‌ شنیدم که دارن صدام می‌کنن. نگاه کردم دیدم سه تا پسر خوش‌تیپ نشسته بودن پایین موج‌شکن لب دریا. خواستن ازشون عکس بگیرم و یکی هم اسم فیس‌بوک‌اش رو داد که عکس رو براش بفرستم. پیداش نکردم توی فیس‌بوک، عکس مونده روی دستم. گفتم حالا یکی از اون سه تا اگه گذارش از اینجا افتاد یه خبر بهم بده، از خجالت‌اش در بیام!

۱۶ فروردین ۱۳۹۲

بعد از سیصد و هفتاد روز من برگشتم به رشت


ایران جایی‌ست پر از آفتاب. پر از پسرهای سبزه‌ی جذّاب. آفتاب در سبزه و جذاب و هات شدن پسرها خیلی موثّر است. با این حال، رشت با این‌که آفتاب زیادی ندارد، یک فشن‌شوی بزرگ است که چند تا خانه‌ هم در بین درخت‌ها و جنگل‌هایش دارد و پسرهای سکسی‌اش مانکن جدیدترین مد‌های لباس پاریس هستند. این شهر به واسطه‌ی پسرهای زنده‌اش است که زنده مانده، وگرنه تا الان شده بود چیزی مثل آن شهرِ مُرده توی جلگه‌ی آلمان شرقی با پسرهای شیربرنج خورده‌یِ قفقازیِ کک‌مکی‌ بی‌حال‌اش که شونصد لا لباس از زور سرمای سوزناک سیبری به خود پیچیده‌اند.

پی‌نوشت: عکس به مطلب بی‌ربط است. جایی‌ست در بین جاده‌ی ایلام-خرم‌آباد که هفته‌ی پیش شکارش کردم و حیف‌ام آمد نذارم‌اش.

۱۱ اسفند ۱۳۹۱

دیالوگ - جمعه شب

- Hannes! I am happy and do you know why? Because my compulsory exams have already been finished!

- Mazel tov! You wanna know why I'm unhappy? Because I have to work tomorrow...!




۶ اسفند ۱۳۹۱

اما لبخند رازی‌ست


دیشب از پنجره‌ی اتاقم

غمگینم و این حاصل ترشحات هورمونی دوره‌ی امتحانات‌ست. خسته‌ شده‌ام از امتحان‌های تمام نشدنی، زمستان و سرمای تمام نشدنی و برف تمام نشدنی و هر دفعه کارم این‌ست که بیایم توی این وبلاگ غر بزنم. پارسال هم همین موقع یکی دو بار غر زدم. اندکی دیگر می‌روم ایران و بعدش چیزهای بهتری برای نوشتن دستم می‌آید. می‌خواهم ببینم پسرهایش جذاب‌تر شده‌اند یا نه!

۲۵ بهمن ۱۳۹۱

زمستان، ریده به زندگانی


فلورا پارک، اوایل اردی‌بهشت (می 2012)، بهار زیبا

از وقتی از بایرن برگشتم دستبند رنگین‌کمان‌ام گم شده. برای همین احساس می‌کنم به آرمان‌های امام راحل خیانت کرده‌ام. این دستبد را دقیقن هفتصد روز پیش دوست خوبم بهراد به من داد. بهراد وبلاگ داشت و دیگر ندارد. الان نیست در دنیای مجازی و جایش خالی‌ست. دارم فکر می‌کنم الان جای خیلی‌ها خالی‌ست و ما به خیلی صداها نیاز داریم که آن‌ها را نداریم. ما باید بنویسیم، ما که نمی‌تواینم در ایران از پستو بیاییم بیرون،‌ باید در فضای مجازی از خودمان برای اکثریت دگرجنسباز بنویسیم. درست بنویسیم.

***

هوا اینجا سرد است و زمستانِ لعنتی تمام شدنی نیست. دیگر متنفر شده‌ام از سرما و برف و زمستان و هوای یخبندان و ابری و خاکستری و بدون آفتاب و نور و زیبایی و درخت‌های سبز و ... فقط زنده‌ام و نفس می‌کشم به امید دیدن بهار، کلروفیل، گرمای آفتاب.

۶ بهمن ۱۳۹۱

بوسه‌ها می‌روند در ایران می‌میرند*



پسر خاله‌ام دیروز مُرد. خبر مرگ‌اش را اول توی فیس‌بوک خواندم. احمد گفت خدا بیامرزد‌ش و من گفتم به احتمال زیاد خدایی وجود ندارد و حامد گفت الان مثلن ناراحتی؟ باید چکار می‌کردم؟ زار می‌زدم و گریه می‌کردم؟ گریه‌ام نمی‌آمد آن موقع. (راستیت‌اش را بخواهید وقتی داشتم سمفونی نهم دورژاک را - سمفونی New World را که به‌عنوان تسلیت به‌جای فایل صوتی سوره‌ی القارعة توی پیج‌اش شیر کردم - گوش می‌کردم یک خرده گریه کردم). بله، بوسه‌ها می‌روند در ایران می‌میرند. مثل میلاد در بهمن. میلاد بیست و چهار ساله بود و فردا روز تولدش است. بیست و چهار سال سن کمی‌ست برای مُردن. مُردن که در خانه‌ی آدم را نمی‌زند. البته درِ خانه‌ی میلاد را دو سال پیش زد وقتی به‌اش گفت سرطان خون دارد. سرطان خون چیزی‌ست که ما بی‌سوادها به اسم علمی این بیماری می‌گوییم که من آن را بلد نیستم. به هر حال میلاد همواره خوش و خرّم بود و روز بیست و چندم اسفند پارسال - دو هفته قبل از رفتن‌ام و وقتی که ویزایم آمده بود و تهران بودم و رفتم بیمارستان شریعتی ببینم‌اش که دوره‌ی شیمی درمانی را می‌گذراند و همان روز فلش من را پر از کارهای جز و کلاسیک کرد و من هم گفتم که درایور برای فهم جز را هنوز نصب نکرده‌ام - آن‌چنان سرزنده و شاداب بود که فکر می‌کردم می‌تواند تا مدت‌ها با بیماری‌اش کنار بیاید. اما نیامد. یک هفته‌ی پیش از بیمارستان مرخصی گرفته بود که دو ساعت برود کتاب بخرد توی آن تهرانِ لعنتی‌ِ مرگ. سرما خورد. سرما خورد و بعد از یک هفته مُرد. میلاد از معدود پسرهای توی خانواده‌ی مادرم بود که سرش به تن‌اش می‌ارزید و دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که چرا باید آدم‌هایی که سرشان به تن‌شان می‌ارزد این‌قدر زود بمیرند؟

* عنوان،‌ شعری از امید شمس.