۲۹ شهریور ۱۳۹۸

Exmatrikulation

امروز با دانشگاه تسویه حساب کردم. سه تا امضا باید از اداره امتحانات و اداره دانشجوهای خارجی و خدمات دانشجویی می‌گرفتم و در کل یک روز و نیم طول کشید. آخرش طرف توی خدمات دانشجویی بهم گفت که برات آرزوی موفقیت می‌کنم. یاد تسویه‌ حساب با دانشگاهم تو ایران افتادم که چون دبیر انجمن اسلامی بودم و ملت از کتابخونه انجمن کتاب کش رفته بودن، مسئولیت کتاب‌ها با من بود. انباردار دانشکده هم مگه ول می‌کرد! بعد از اون،‌ قرار شد یه بخشی از بودجه انجمن اسلامی برای خریدن کتاب‌های دزدیده شده کنار گذاشته بشه که یکی مثل من بگا نره.
 
پ.ن: شاید به سن خیلی از شما نخوره، دوره ما انجمن اسلامی ابهتی داشت برای خودش. هر چیزی هم بود غیر از اسلامی.

۲۳ شهریور ۱۳۹۸

گروزنی



از وقتی آمدم توئیتر، همان چشمه باریک وبلاگ‌نویسی‌ام هم خشکید. دو هفته پیش وقتی توی ماشین بین گروزنی و ولادی‌قفقاز بودم و داشتم به حرف‌های پسره‌ی گی چچنی در هورنت که شب قبلش با هم چت کرده بودیم فکر می‌کردم، یادم افتاد که وبلاگی هم داشتم. به پسره می‌گفتم که گی‌های ایران هر چه نکرده باشند حداقل در فضای آنلاین خوب خودنمایی می‌کنند. طرف اصرار می‌کرد که تو شرایط را نمی‌فهمی و اوضاع چچن بدتر از این حرفهاست و منتظریم که بمیریم یک روزی. حرف‌هاش تاسف‌بار بود. حقیقتش رو بخواین دلم هم براش سوخت. نه اینکه گی ایرانی طبقه متوسط شهرنشین توئیترباز بالاخره یک جایی را در زندگیش پیدا کرده که اوضاعی بدتر از کشور خودش دارد، چون راستش را بخواهید حجاب اسلامی در چچن اجباری نیست و می‌شود آبجو بین ساعات ۸ تا ۱۰ صبح خرید و البته درست است که رمضان قدیروف الدنگ با پررویی پیکسل پرچم داعش را روی پالتوی سیاهش وصل می‌کند، ولی مشکل اصلی اینجاست جامعه‌ی چچن آنقدرها هم نمی‌داند در آن‌طرف مرزهایش چه می‌گذرد و جامعه‌ای هم که بدبختی‌هایش را نشناسد دیر یا زود سقوط می‌کند. پسره‌ی گی در هورنت بعد از حدود یک ساعت صحبت از دستم عصبانی شد و گفت که هیچ علاقه‌ای ندارد در مورد سیاست صحبت کند چون موضوعی داخلی‌ست و خارجی‌ها در مورد چیزی که نمی‌دانند نباید حرف بزنند و بهتر است شات د فاک آپ.
روز بعد که از گروزنی بیرون آمدم و توی مارشروتکا به سمت ولادی‌قفقاز بودم، فکر کردم که دوباره بعداً بر می‌گردم گروزنی و روزهای بیشتری را آنجا سپری ‌می‌کنم.

۷ خرداد ۱۳۹۸

دو ماه آخر.



حقیقت امر اینجاست که امروز حسم شبیه به اشپیلمان در فیلم پیانیست بود وقتی که از بیمارستانی که توش مخفی شده بود بیرون اومد و با ورشوی با خاک یکسان شده روبرو شد.

۲۶ فروردین ۱۳۹۸

ب

اسمش بود بنووا.

(در این مورد استثنائن توضیح می‌دم که بنووا یه اسمش فرانسویه که اینطوری می‌نویسنش: Benoit)

۱۲ بهمن ۱۳۹۷

سی و سه

در تولد سی و سه سالگی ام اتفاق خاصی نیوفتاد. داشتم برای امتحان Industrial explosion protection می‌خوندم و چون حوصله کلی تبریک تولد نوشتن رو نداشتم گوشی‌ام رو خاموش کردم. ساعت یازده و نیم شب هم رفتم خوابیدم. فردا امتحانم رو دادم و برگشتم خونه و دیدم مارتین یه مافین برام خریده و روش شمع گذاشته. بعد از اون سی و سه سالم هم تموم شد.


۱۸ آذر ۱۳۹۷

مارتین

مارتین را اگوست ۲۰۱۴ در دانشگاه دیده بودم همان موقع که الکس تازه آمده بود به این خانه‌ای که من الان زندگی می‌کنم و من‌ هم به‌عنوان دوست پسر الکس یک پایم اینجا بود. جلوی منزا دیدمش و به الکس گفتم این پسره همخانه‌ی جدیدت چقدر صورت هارمونیکی دارد. چهار و نیم سال است که مارتین را می‌شناسم. در این چهار سال مثل دوست پسر، هم‌خانه، رفیق و برادرم بوده. چیزی فراتر از همه‌ی این‌ها.