۹ مرداد ۱۳۸۹

برای فراموش کردن

جشنی می گیریم و فکر می کنیم که گی پراید برگزار کرده ایم. من به شخصه معتقدم انتقاداتی که به این اقدام شده و بعضی از آنها تا حدودی جای تامل داشته و شاید هم وارد بوده، چیزی از اهمیت این روز و این تصمیم گیری کم نمی کند. قضیه فقط نشستن چند نفر و جشن گرفتن و به تبع آن تصمیم گیری برای یک جامعه ی میلیونی نیست. مهم این است که حرکتی شروع شد. این چند نفر - که شاید تعدادشان به انگشتان دست هم نمی رسید -نماینده جامعه ی میلیونیِ پنهان در خودی بودند که از آن لاک سخت خود در حال بیرون آمدن است. این رنگ ها و پرچم ها را هر کس که ببیند می فهمد با جامعه ای طرف است که راهش را دیر یا زود پیدا خواهد کرد. اگر امسال هفت، هشت یا ده نفر پرچمِ رنگین کمانِ وجود داشتن - زنده بودن - جامعه ی کوییر ایرانی را بالا بردند، بعدها از هر نقطه ای از این کشور یک پرچم رنگین کمان بلند خواهد شد... انتقاد کنیم اما همراهی مان را قطع نکنیم. آنوقت است که همه خواهند فهمید که ما بی شماریم.

***
3- ترانه ای برای دوست داشتن:
Inconsolable - Backstreet boys - 5116KB

۱ مرداد ۱۳۸۹

روزی برای ماندگار شدن -یا- وبلاگ نویسی در 5 دقیقه

بفرموده:
اولین جمعه ی مرداد هر سال، روز ملی اقلیت های جنسی خواهد بود. هرگونه اظهار عجز، بیچارگی، درماندگی و ناراحتی در مورد گرایش جنسی از سوی شما - مخاطب این وبلاگ، که با تقریب خوبی جزو این اقلیت هستید - در این روز ممنوع بوده و با متخلفین بشدت برخورد خواهد شد.
.
.
.
ظهر به عصر جمعه ای خوب. سوم مرداد 89

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

کمی قبل از سومین هفته

پیراهن و شلوار سفید ام را می پوشم. سردوشی های موقت را با پیچ شان وصل می کنم و اینطوری می شوم جناب. البته مهمتر از همه کلاه ام می گوید که چه درجه ای دارم. می روم نمایشگاه کتاب و پسرهای کوچولو به تصور دیدن پلیس دست تکان می دهند و پسرهای بزرگتر صدا می زنند: "رزمایش خوش گذشت؟" و یا حرفایی شبیه به این و من هم لبخندی می زنم و می گذرم. زینب کماندوها اینجا هم هستند. دختری را گرفته بودند و سوار ماشین شان کردند. زیاد نگاه نمی کنم و می گذرم.

هزار و پانصد بار در شلوغی نمایشگاه به نوید زنگ زدم و موبایلش آنتن نمی داد. آخر جلوی مترو گوشی اش زنگ خورد و پسر خنگ بازی در می آورد و پیدایم نمی کرد. با بچه های چــ ــوکـ ـا آمده بود و من یک لحظه فکر کردم که چقدر دلتنگ دوران دانشجویی ام شده ام. فکر کردم چقدر محیط ها متفاوت اند و من عادت کرده بودم که همیشه در مورد آدم ها با حسن نیت فکر کنم. همین طرز فکر، کار دست آدم می دهد. یک دفعه می بینی که جیبت خالی شده، یا به کمدت دستبرد زده اند و یا ....
مهم نیست. باید در برخی رفتارها، گاهی، تجدید نظر کرد.


***
الان که هنوز به سه هفته نرسیده دلم شمال می خواهد. دلم نمِ دریا و کاکایی های پر سر و صدای ساحل حسن رود را می خواهد که روز آخر با عجله ازشان خدا حافظی کردم.

۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

تهران مرا دوست نداشت

تهران مرا دوست نداشت و من داشتم زیر باران کیسه وسایل ام را بین دو تا خوابگاه جابجا می کردم و لعنت به کسانی که فکر می کنند چون از من چند ماه زودتر سرباز شده اند حق دارند هر طور که دوست دارند بازی ام بدهند.
فردا صبح اش هوا صاف بود و من شب قبل موفق شده بودم یک تختِ ناقابل در این شهر شلوغ برای خودم دست و پا کنم و صبح زود، رفتیم لویزان و کوه را راست راست رفتیم بالا و آن بالا چه سوز سردی می آمد و تهران با تمام گستردگی اش، با تمام بدقواره گی اش، با تمام زشتی اش با آن آلت تناسلیِ خر - برج میلاد -، مثل گونی پر از گهی که ترکیده و ذره های کثافت اش تا کیلومترها اطراف پراکنده شده اند، پیدا بود. افق سیاه بود و داشتم فکر می کردم چند ساعت باد و بارانِ دوباره لازم بود تا این آلودگی ها را به شکل فسفریک اسید و کربنیک اسید در بیاورد و خالی کند روی مردم بدبخت این شهر، روی ما....