۳۱ شهریور ۱۳۹۳

بعد از شش ماه



امّا گورسکی بیست و نهم اردی‌بهشت تمام نشده بود. واقعیت‌اش اینجاست که مثل یک طنابی می‌ماند که من نخواستم ول‌اش کنم و بهش چسبیدم. دوستان استریت هم‌وطن‌ام گفتند کنه شدی؟ نشو. از کسی آویزان نباش. گورسکی سیال بود اما در ظرف من جا گرفت. دوّم فروردین دیت اول‌مان بود. رفته بودیم توی یک بار نشسته بودیم که بخشی از یک مجموعه‌ی هنری بود. آبجو می‌خوردیم و گورسکی از جنگ اوکراین که آن موقع تازه در کریمه شروع شده بود می‌گفت. شش ماه بعدش هم هر روز حداقل چند دقیقه از جنگ گفت. امّا آن‌روز زل زده بودم به‌اش و وقتی مکثی کرد که از آبجویش بخورد (که همیشه‌ی خدا فرانتسیسکانر سفارش می‌دهد)، گفتم هارمونی خطوط صورت‌ات چه زیباست.


عکس: ماه دوم، یک شب مست.

۳۰ تیر ۱۳۹۳

چراغی در دستم، چراغی در برابرم

حقیقت امر اینجاست که من انسانی‌ام بشدت با اعتماد به نفس بالا و امیدوار به آینده. این را یکهویی گفتم چون داشتم با یکی از خواننده‌های قدیمی اینجا چت می‌کردم و به من می‌گفت که نگرانم شده. چرا؟ چون من هم به ورطه‌ی چس ناله افتادم. دوستان فیسبوک‌نشین ما مفهوم چس ناله را خوب می‌دانند. غرهای بی‌محتوا از شرایطی که تمام و کمال معلول اعمال خود شخص است. در حالی که زندگی من هر چقدر تیره و تار باشد که هست،‌ اما جاده‌ی روبرو بسته نیست. فانوسی در دستم می‌گیرم و به پیش می‌روم، با گام‌هایی استوار.

۴ تیر ۱۳۹۳

تلگرافی به ایران - سه

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز نمی‌فهمد و نمی‌خواهد بفهمد و نخواهد فهمید که تا وقتی جزای رابطه‌ی دو انسان آزاد در قانون مجازات اسلامی، حدّ زنا تعریف شده،‌ نوشتن از گل و بلبل و پروانه و فحش دادن به بایسکشوال و بای‌کیوریوس‌ها و روابط آزاد، در حقیقت لیسیدن همان خایه‌هایی‌ست که هموفوبیای علی مطهری و صادق لاریجانی می‌لیسد.

گیِ ایرانیِ طبقه‌ی متوسطِ شهرنشینِ فیس‌بوک‌باز راه را اشتباه گرفته و کرکره‌ش را هم پایین کشیده. نقطه.


۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

A Separation

گورسکی خیلی زود تمام شد. دو ماه رابطه‌ی ما در ناگهان تمام شد. به‌اش گفتم خب چرا اینطور شد؟ روز نهم فروردین توی آپارتمان دوستم رضا بودم. هفت روز بود با گورسکی آشنا شده بودم. دو روز بود جواب تلفن نمی‌داد و فیس‌بوک‌ش را چک نمی‌کرد. گفتم حتمن بیخیال شده. دراماکویین بودم طوری که رضا هم فهمید و گفت عاشق شدی؟ سر پیری و معرکه‌گیری؟ شب‌اش با شایان چت می‌کردم و غر می‌زدم. فردایش گورسکی  پیدایش شد و گفت درگیر بوده. بهانه‌ی خوبی بود؟ احتمالن بهانه‌ای در کار نبود. درگیر بود. یکم اردی‌بهشت با هم رفتیم پراگ. شب رفتیم به یک دیسکوی خیلی بزرگ چهار طبقه. مست بودیم، هم من و هم گورسکی. رقصیدیم و همدیگر را جلوی صد تا استریت تا جا داشت بوسیدیم. پنج صبح خواستیم بریم هاستل و منتظر اتوبوس بودیم. من لباس کافی نپوشیده بودم. توی ایستگاه اتوبوس نشستم توی بغلش و کت‌اش را کشید روی من. بهترین لحظه‌های زندگیم آن لحظه‌ها بود. یک ماه دیگر گذشت و خیلی به هم نزدیک شدیم. تا ناگهان هفته‌ی پیش خبر بدی رسید. رفته بودیم به گریل‌پارتی توی پارک شهر. گورسکی و دوست بریتانیایی‌اش که یک زن چهل ساله بود و چند نفر دیگر. دو نفره رفته بودیم لای درخت‌ها که بغل‌ام کرد محکم. خبر بد را آنجا داد: گفت تصمیم گرفته با آن زن چهل ساله‌ی انگلیسی ازدواج کند. بروند ازدواج‌شان را ماه آینده در بروکسل ثبت کنند و در انگلستان زندگی کنند تا اینکه بتواند اقامت آنجا را بگیرد و برنگردد به اوکراین جنگ‌زده‌ی هموفوب. گفتم باور نمی‌کنم. گفت باور کن. باور کردم. گفت امیدوارم که درک‌ام کنی. گفتم درک‌ات نمی‌کنم.

exmatrikulation

- آخه چرا اینجوری شد یه باره؟

- شد دیگه آقا. پیش میاد. زندگیه. همون طوری که اون روز کذایی اردی‌بهشت ۹۰ من توی پادگان بودم و از دانشگاه زنگ زدند به مامانم که به من بگه برم دانشگاه نامه‌ی حکم کمیته انضباطی‌ام رو بگیرم و یهویی از اون روز زندگیم عوض شد. الانم همون‌طور شده.