صدای بابام که توی خونه قدم ملاجعفری میزد و هر یه ربع میگفت: "آخر زَنَی، اَن چی کاری بو که تی امره بوکودی؟" بعد از این چند ماه هنوز تو گوشمه. مشکل اینجاست که جواب این رو همهی ما میدونیم غیر از خود بابام.
نمایش پستها با برچسب غر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب غر. نمایش همه پستها
۴ تیر ۱۳۹۹
۸ دی ۱۳۹۶
نیم شب بود. ماه بود. علف بود. لخت بودم. سهو شهوت پیدا کردم
نیمه شب است. حدود دو صبح. توی تختم زیر پتو لخت می غلطم و افکار هجوم می آورند. سردرد دارم. به الکس فکر می کنم. لئون در واتسپ پیام می دهد که چه خبر. خبری نیست. سردرد دارم و بیخوابی زده به سرم. پایم از پتو می آید بیرون. سردم می شود. زیر پتو داغم. ماه از پنجره می تابد به داخل اتاق. ماه ۲۹ دسامبر است و خوفناک است. دارم همینها را تایپ می کنم که لیون دوباره می نویسد دارد چای درست می کند. می گویم قوری ات را بردار، علفت را هم، بیا اینجا، لخت علف بکشیم. هنوز جواب نداده.
۷ آذر ۱۳۹۶
زمستان، آمد به زندگانی.
ئه. زمستان همانقدر سریع رسید که یک ماه پیش باورم هم نمیشد. نوامبر دارد تمام میشود و من اینجا توی کتابخانهٔ دانشگاه نشستهام و رویاهای روزهای زمستانیِ چایکوفسکی را گوش میکنم و گزارشم را در مورد چرخه کربن تمام میکنم که کریستین شونصد تا ایراد ازش گرفته. همان روزهای زمستانی سرد و تیره و خاکستری. آدمها میروند و میآیند، آرشهها میلرزند، خورشید طلوع و غروب میکند و بالاخره سالها بعد، یک روز زمستانی مثل امروز در حالی که من پتو پیچیدهام به دور خودم و به شوفاژ خانهام تکیه دادم پسرم از من میپرسد چه شد که رفتهای توی لاک خودت و کتاب میخوانی و آدمهایی دیگر نیستند که بیایند و بروند از زندگیات و من در حالی که گُلوواین میخورم آن روزهایی را به یاد میآورم که به زندگی سخت نمیگرفتیم و میخندیدیم. اما از آن همه خوشی و خنده سالها گذشت و همه چیز تمام شد. همانقدر غمگین. مثل موومان دوم رویاهای روزهای زمستانی چایکوفسکی.
۱۲ بهمن ۱۳۹۴
سی سالم هم تمام شد.
دیشب سی سالم شد. داشتم راخ ۳ را که تازگی کشفش کردهام گوش میکردم و رسیده بودم به آنجا در موومان اول که ضرباهنگ پیانو آنقدر هیجان میگیرد که هر بار میخواهم با گوش کردناش سرم را بکوبم به دیوار، که یکهو دیدم ساعت شده یازده و نیم شب. ۳۱ ژانویه بود و پنجره اتاق باز بود و باد ملایمی میآمد داخل. ناگهان تنم لرزید. سی دقیقه مانده بود به تمام شدن سی سالگی.
در آستانهی بیست و نُه سالگیام
۸ تیر ۱۳۹۴
یک زمانی وبلاگی داشتم به اسم ما میمانیم.
خدا اگه وجود داشته باشه یه معذرت خواهی اساسی به من بدهکاره با یه بهشت پر از پسرای خوشگل برای جبران تمام زحمتهایی که به گردن من انداخته برای فرو کردن یه مقدار شعور توی کلهی اینهمه بیشعور هموفوب و هموفوب بیشعور که توی عمر سی سالهام دیدم و البته بیشعورهایی که به طور قطع تعداد صدها برابرش رو تا پایان عمرم خواهم دید.
۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴
جهان از هر سلامی خالیست.
فراموشی کاری نیست که از من بر بیاد. حتا وقتی که اون آلمانی موخرمایی از راه دور میاد و از راه نرسیده با معشوقش میره حموم و من توی اتاقم صدای لپتاپم رو بلند میکنم که صداشون رو نشونم و شاملو توی ساوندکلاود میخونه: چه بیتابانه میخواهمت ای آزمون سخت زنده به گوری.
شکنجهای خودخواسته.
۱۲ بهمن ۱۳۹۳
نه، این برف را دیگر سرِ باز ایستادن نیست - یا - در آستانهی سی سالگی
رگبار برفی که دیروز اتفاقن خیلی زود هم ایستاد
۳۰ تیر ۱۳۹۳
چراغی در دستم، چراغی در برابرم
حقیقت امر اینجاست که من انسانیام بشدت با اعتماد به نفس بالا و امیدوار به آینده. این را یکهویی گفتم چون داشتم با یکی از خوانندههای قدیمی اینجا چت میکردم و به من میگفت که نگرانم شده. چرا؟ چون من هم به ورطهی چس ناله افتادم. دوستان فیسبوکنشین ما مفهوم چس ناله را خوب میدانند. غرهای بیمحتوا از شرایطی که تمام و کمال معلول اعمال خود شخص است. در حالی که زندگی من هر چقدر تیره و تار باشد که هست، اما جادهی روبرو بسته نیست. فانوسی در دستم میگیرم و به پیش میروم، با گامهایی استوار.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
A Separation
گورسکی خیلی زود تمام شد. دو ماه رابطهی ما در ناگهان تمام شد. بهاش گفتم خب چرا اینطور شد؟ روز نهم فروردین توی آپارتمان دوستم رضا بودم. هفت روز بود با گورسکی آشنا شده بودم. دو روز بود جواب تلفن نمیداد و فیسبوکش را چک نمیکرد. گفتم حتمن بیخیال شده. دراماکویین بودم طوری که رضا هم فهمید و گفت عاشق شدی؟ سر پیری و معرکهگیری؟ شباش با شایان چت میکردم و غر میزدم. فردایش گورسکی پیدایش شد و گفت درگیر بوده. بهانهی خوبی بود؟ احتمالن بهانهای در کار نبود. درگیر بود. یکم اردیبهشت با هم رفتیم پراگ. شب رفتیم به یک دیسکوی خیلی بزرگ چهار طبقه. مست بودیم، هم من و هم گورسکی. رقصیدیم و همدیگر را جلوی صد تا استریت تا جا داشت بوسیدیم. پنج صبح خواستیم بریم هاستل و منتظر اتوبوس بودیم. من لباس کافی نپوشیده بودم. توی ایستگاه اتوبوس نشستم توی بغلش و کتاش را کشید روی من. بهترین لحظههای زندگیم آن لحظهها بود. یک ماه دیگر گذشت و خیلی به هم نزدیک شدیم. تا ناگهان هفتهی پیش خبر بدی رسید. رفته بودیم به گریلپارتی توی پارک شهر. گورسکی و دوست بریتانیاییاش که یک زن چهل ساله بود و چند نفر دیگر. دو نفره رفته بودیم لای درختها که بغلام کرد محکم. خبر بد را آنجا داد: گفت تصمیم گرفته با آن زن چهل سالهی انگلیسی ازدواج کند. بروند ازدواجشان را ماه آینده در بروکسل ثبت کنند و در انگلستان زندگی کنند تا اینکه بتواند اقامت آنجا را بگیرد و برنگردد به اوکراین جنگزدهی هموفوب. گفتم باور نمیکنم. گفت باور کن. باور کردم. گفت امیدوارم که درکام کنی. گفتم درکات نمیکنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)


.jpg)