۱ دی ۱۴۰۴

شانزده ساله شد این وبلاگ

امروز بعد از مدت‌ها برگشتم ببینم اینجا چه خبر است. دیدم درها و پنجره‌ها بسته‌اند و گردِ مرگ همه‌جا را پوشانده. از روزی که اولین بار در این وبلاگ نوشتم، دقیقاً شانزده سال گذشته. حالا وبلاگ اگر خواننده‌ای نداشته باشد ارزشش را از دست نمی‌دهد، اما آدم هم کمتر به سراغش می‌آید. چه می‌دانید، شاید دوباره برگشتیم و اینجا نوشتیم.

۱۴ بهمن ۱۴۰۲

کارولیس رو روز ۵ نوامبر ۲۰۲۳ در کوستا دل سیلنسیو دیدم. جنوب جزیره تنریفا. یک شبی بهم توی گرایندر پیام داد که من با دوستام در یک بار مزخرف نشستیم به اسم دلار بار و آبجو می‌خوریم. میخوای بیای؟ ۴۸ ساعت بعد احساس کردم بعد از ۹ سال و هفت ماه دوباره عاشق شدم. سه ماه از اون روز گذشته و حس می‌کنم می‌خوام زندگیم رو باهاش گسترش بدم.

۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲

ه

 اسمش رو بهم نگفت. ولی گفت به اسم گرایندرش، هوگو صداش کنم. گفتم تصمیم با خودمه که فکر کنم ویکتور هوگو یا هوگو چاوز باشی.

۵ شهریور ۱۴۰۱

شاید من هم یک زمانی...

داشتم می‌خوندم که یکی توی توئیتر نوشته بود عروسی گیلانی‌ها چقدر خوبه و فلان. در سلسله فکر‌هام عروسی برادرم رو یادم افتاد، بعد مادرم رو در اون عروسی با لباس آبی‌اش یاد آوردم و بدتر از همه یکهو صداش در گوشم پیچید که "می‌تونی اون دکمه بالایی رو برام ببندی؟". خودش بود. توی اون عروسی براش بسته بودم. ولی الان صدا همونقدر بعد از ۴ سال نزدیک و واضح بود.

نمی‌دونم تا کی باید بار این غم رو به دوش بکشم.

۱۸ مرداد ۱۴۰۱

آدم‌ها لزومن احتیاجی ندارند همیشه همدیگر را بکنند.

 اسمش بود الکساندر و معلم زبانم بود. 


در واقع روز اول کلاس زبانم که دیدمش از قشنگی صورتش زبانم بند آمد. آخر کلاس بهش گفتم آقا من کجا دیدمت؟ توی دانشگاه دیدمت؟ فلان جا زیاد پارتی می‌ری؟ نکنه توی خوابم دیدمت؟ سیگنالی نفرستاد و منم گفتم حتمن به آدم اشتباهی برخوردم و گی‌دارم خراب شده. البته گی‌دار من در اکثریت مواقع خوب کار می‌کرد، حتی در مورد لیون (شما مخاطب فرضی این وبلاگ باید بدانید که لیون را من سال‌ها پیش دیده بودم و هنوزم که هنوزه باهاش هر از گاهی می‌خوابم) هم آنقدر خوب کار کرده بود که آندریا که کمی بعد دوست دختر مارتین شد همان شب کذایی بهم گفته بود فلانی، تو یک طوری با آدم‌ها لاس می‌زنی که بجای لاس بهتره بهشون بگی فلانی بیا بریم بکنیم. ولی در مورد الکساندر از آنجایی که در کلاس خیلی عصا قورت داده بود فکر کردم شاید اشتباه کرده باشم. مدتی گذشت تا یک روز در پلنت رومیو دیدمش و بهش پیامی دادم که فلانی، من باهات لاس زدم و سیگنالی نفرستادی. چقدر یوبسی. حالا این‌ها به کنار، ماه‌هاست که با الکساندر دوستم. نه اینکه همدیگر را بکنیم، چرا که آدم‌ها لزومن احتیاج ندارن به کردن همدیگر. ولی با هم دوستیم و زندگی خوش و خرم می‌گذرد

۲۷ آذر ۱۳۹۹

خارش

احساس می‌کنم قرارست اتفاق‌هایی بیوفتد. در واقع هر وقت اینطور خارشی به تنم می‌افتد می‌فهمم قرارست چیزی بشود. خارش‌اش طوری است که از مغزم شروع می‌شود و از نخاع عبور می‌کند و به قلبم می‌رسد. قلبم یکهو شروع می‌کند به تند تند تپیدن در هر موقعیتی که باشم. به این مرحله که می‌رسد، متوجه می‌شوم که ضربان قلبم بالا رفته. همزمان سیگنال دیگری به مغرم می‌رسد که می‌گوید باید نگران باشی. ما در واقع همیشه باید نگران باشیم، ولی من مهارت بالایی در ریلکس بودن دارم. حالا این سیگنال‌ها که می‌روند و می‌آیند من گوشه‌ای می‌ایستم و تماشا می‌کنم که چه خبر است. ایشالا که ختم به خیر شود. 

۴ تیر ۱۳۹۹

Offenes Geheimnis

صدای بابام که توی خونه قدم ملاجعفری می‌زد و هر یه ربع می‌گفت: "آخر زَنَی، اَن چی کاری بو که تی امره بوکودی؟" بعد از این چند ماه هنوز تو گوشمه. مشکل اینجاست که جواب این رو همه‌ی ما می‌دونیم غیر از خود بابام.

۱۰ بهمن ۱۳۹۸

داشتم برای سمیرا - زن افغانی که عمل جراحی داشت - توی بیمارستان ترجمه می‌کردم که برادرم زنگ زد. سه بار زنگ زد و جواب ندادم. پا شدم از اتاق دکتر آمدم بیرون و بهش زنگ زدم. با جیغ و داد گفت که مامان مرده، مامان خودشو کشت. حرفش رو شنیدم، گیج بودم. داد زدم این پرت و پلاها چیه می‌گی؟ حرفش رو شنیده بودم و نمی‌خواستم باور کنم. تلفن قطع شد. پای یک درختی نشستم و گفتم چه شنیدم؟ دوباره زنگ زدم گفتم چه شده؟ شوهر خاله این بار تلفن برادرم را جواب داد، گفت مامان خودکشی کرده.
یک آن دچار شوکی شده بودم که نمی‌دانستم کجایم و چکار باید کنم. یک ربع گیج پای درختی نشسته بودم و می‌لرزیدم و فکر کردم گریه کنم؟ گریه‌ام نیامد. زنگ زدم به گئورگ و گفتم قرار ترجمه بعدی را کنسل کن. از پای درخت پا شدم و مثل گیج‌ها دور حیاط بیمارستان راه رفتم و با خودم حرف زدم.
مامان مرده بود.

۲۲ دی ۱۳۹۸

آرزو بر جوانان عیب نیست

‏یک موقعی بر می‌گردیم، آخرین شب سال در میدان آزادی - بله میدان آزادی - با میلیون‌ها نفر تا صبح می‌رقصیم و باور می‌کنیم که کابوس این همه سال عمرمان بالاخره تمام شده :(

۳۰ آذر ۱۳۹۸

ده سال از این سال‌ها

سی آذر ۱۳۸۸ وقتی در این وبلاگ شروع کردم به نوشتن، ۲۳ ساله بودم. ده سال گذشته از آن روز کذایی که من بعد از چند بار وبلاگ عوض کردن آمدم اینجا. نوشتن از ده سال چندان راحت نیست، کما اینکه هنوز هم به سختی می‌توانم بگویم که من همان آدم ۳۰ آذر ۸۸ هستم که در یک کافی‌نت در رشتیان روبروی سه راه وحدت نشسته بود و این وبلاگ را در بلاگر ثبت کرد. وبلاگ خواننده‌هایش را از دست داده و این را مدتها پیش فهمیدم که بلاگستان به بیابان تبدیل شده. ولی چرا من اینجا هستم؟ شاید اینجا دفتر خاطراتم شده. هر وقت جایی از زندگی گیر می‌کند می‌روم پست‌های قدیمی‌ام را می‌خوانم و می‌فهمم همیشه زمانی بوده که بدتر بود. ما هم ماندیم، کام‌آوت کردیم، دوست پسر گرفتیم و جدا شدیم و سی سالگی‌مان هم گذشت و الان که روی کاناپه خانه‌ام نشسته‌ام و دوستی ایرانی من را دعوت کرده برای شب چله برویم خانه‌اش شراب و شکلات بخوریم، همچنان که این پست را می‌نویسم و همچنان که یوتیوب پیانو کنسرتوی پنجم بتهوون را پخش می‌کند، فکر می‌کنم ده سال دیگر برای پست بیست سالگی وبلاگم چه خواهم نوشت.

:)

۲۸ آبان ۱۳۹۸

el pueblo unido jamás será vencido

حقیقت امر را که بخواهید، باید بگویم در آن روز آفتابی اوایل فروردین ۹۰ که داشتم توی فرودگاه خمینی از بابا ننه‌ام خداحافظی می‌کردم آنقدر ذوق‌زده بودم که حد و مرز نداشت. پیش خودم می‌گفتم ایران تمام شده، زندگی جدیدی شروع شده، تو خودت خواهی بود و افسردگی نخواهی داشت و چون ور دل مامانت هم نبودی چندان هوم‌سیک عن نخواهی شد و کشورت را فراموش می‌کنی و ایران برایت می‌شود یک کشوری مثل بقیه کشورها. البته حق هم داشتم. من هیچگاه دلم برای موجودیتی به اسم ایران تنگ نمی‌شد، در واقع برای باز کردن وظیفه دیدار پدر و مادرم از گردنم بود که هر سری میرفتم ایران و به محض ورود به آن فرودگاه نحس خمینی و استشمام بوی گند آشغال‌هایش و ترافیک تهران و شلوغی ترمینال غرب و سوار شدن به اتوبوس‌های تعاونی ۱۵ و گذر از این جاده دراز تهران به رشت و رسیدن به خانه می‌فهمیدم چه غلطی کرده‌ام و بهتر بود بجای ایران می‌رفتم اسپانیا مثلن.
این نفرت عجیب من نسبت به وطن تا روز ۲۷ آبان ۹۸ ادامه داشت که یکهو ایران شلوغ شد و صد نفر کشته شدند و اینترنت هم قطع شد و ما ماندیم در یک خلأ اطلاعاتی در مورد ایران. یکهو تمام این نفرت‌هایی که نسبت به آن زندان داشتم ریخت. فهمیدم تمام این هشت سال هنوز در ایران زندگی کرده‌ام، فهمیدم هنوز برای من خیلی مهم است که آنجا چه شده، نه اینکه فکر کنم خانواده‌ام ممکن است امنیت نداشته باشند، بلکه این همه آدم که مردند و این همه آدم که در امید و ناامیدی به آینده‌شان فکر می‌کنند برایم شدند هموطن. از خدا پنهان نیست و از شما چه پنهان که دیروز داشتم می‌رفتم توی ایستگاه S-Bahn ویلهلمزبورگ و همزمان داشتم سمفونی نهم دووژاک را گوش می‌کردم که گریه‌ام گرفت. زنی که ظاهری شبیه به بی‌خانمان‌ها داشت آمد نزدیکم و پرسید آلس گوت؟ یعنی همه چیز خوبه؟ گفتم آره. خوبه. فقط دلم می‌خواد الان کشورم بودم.

۲۹ شهریور ۱۳۹۸

Exmatrikulation

امروز با دانشگاه تسویه حساب کردم. سه تا امضا باید از اداره امتحانات و اداره دانشجوهای خارجی و خدمات دانشجویی می‌گرفتم و در کل یک روز و نیم طول کشید. آخرش طرف توی خدمات دانشجویی بهم گفت که برات آرزوی موفقیت می‌کنم. یاد تسویه‌ حساب با دانشگاهم تو ایران افتادم که چون دبیر انجمن اسلامی بودم و ملت از کتابخونه انجمن کتاب کش رفته بودن، مسئولیت کتاب‌ها با من بود. انباردار دانشکده هم مگه ول می‌کرد! بعد از اون،‌ قرار شد یه بخشی از بودجه انجمن اسلامی برای خریدن کتاب‌های دزدیده شده کنار گذاشته بشه که یکی مثل من بگا نره.
 
پ.ن: شاید به سن خیلی از شما نخوره، دوره ما انجمن اسلامی ابهتی داشت برای خودش. هر چیزی هم بود غیر از اسلامی.

۲۳ شهریور ۱۳۹۸

گروزنی



از وقتی آمدم توئیتر، همان چشمه باریک وبلاگ‌نویسی‌ام هم خشکید. دو هفته پیش وقتی توی ماشین بین گروزنی و ولادی‌قفقاز بودم و داشتم به حرف‌های پسره‌ی گی چچنی در هورنت که شب قبلش با هم چت کرده بودیم فکر می‌کردم، یادم افتاد که وبلاگی هم داشتم. به پسره می‌گفتم که گی‌های ایران هر چه نکرده باشند حداقل در فضای آنلاین خوب خودنمایی می‌کنند. طرف اصرار می‌کرد که تو شرایط را نمی‌فهمی و اوضاع چچن بدتر از این حرفهاست و منتظریم که بمیریم یک روزی. حرف‌هاش تاسف‌بار بود. حقیقتش رو بخواین دلم هم براش سوخت. نه اینکه گی ایرانی طبقه متوسط شهرنشین توئیترباز بالاخره یک جایی را در زندگیش پیدا کرده که اوضاعی بدتر از کشور خودش دارد، چون راستش را بخواهید حجاب اسلامی در چچن اجباری نیست و می‌شود آبجو بین ساعات ۸ تا ۱۰ صبح خرید و البته درست است که رمضان قدیروف الدنگ با پررویی پیکسل پرچم داعش را روی پالتوی سیاهش وصل می‌کند، ولی مشکل اصلی اینجاست جامعه‌ی چچن آنقدرها هم نمی‌داند در آن‌طرف مرزهایش چه می‌گذرد و جامعه‌ای هم که بدبختی‌هایش را نشناسد دیر یا زود سقوط می‌کند. پسره‌ی گی در هورنت بعد از حدود یک ساعت صحبت از دستم عصبانی شد و گفت که هیچ علاقه‌ای ندارد در مورد سیاست صحبت کند چون موضوعی داخلی‌ست و خارجی‌ها در مورد چیزی که نمی‌دانند نباید حرف بزنند و بهتر است شات د فاک آپ.
روز بعد که از گروزنی بیرون آمدم و توی مارشروتکا به سمت ولادی‌قفقاز بودم، فکر کردم که دوباره بعداً بر می‌گردم گروزنی و روزهای بیشتری را آنجا سپری ‌می‌کنم.

۷ خرداد ۱۳۹۸

دو ماه آخر.



حقیقت امر اینجاست که امروز حسم شبیه به اشپیلمان در فیلم پیانیست بود وقتی که از بیمارستانی که توش مخفی شده بود بیرون اومد و با ورشوی با خاک یکسان شده روبرو شد.

۲۶ فروردین ۱۳۹۸

ب

اسمش بود بنووا.

(در این مورد استثنائن توضیح می‌دم که بنووا یه اسمش فرانسویه که اینطوری می‌نویسنش: Benoit)

۱۲ بهمن ۱۳۹۷

سی و سه

در تولد سی و سه سالگی ام اتفاق خاصی نیوفتاد. داشتم برای امتحان Industrial explosion protection می‌خوندم و چون حوصله کلی تبریک تولد نوشتن رو نداشتم گوشی‌ام رو خاموش کردم. ساعت یازده و نیم شب هم رفتم خوابیدم. فردا امتحانم رو دادم و برگشتم خونه و دیدم مارتین یه مافین برام خریده و روش شمع گذاشته. بعد از اون سی و سه سالم هم تموم شد.