اسمش بود پاول.
۶ آذر ۱۳۹۴
۱ آبان ۱۳۹۴
تلگرافی به ایران - چهار
گیِ ایرانیِ طبقه متوسطِ شهرنشینِ فیسبوک باز قبل از فرار به ترکیه و هر جای این عالم باید بداند خود نیز یک فراریست که از مرگ و تهدید و ارعاب فرار کرده. نقطه. این فرد باید قبل از تغییر رنگ موهایش به بلوند یا زدن کرم پودر و پنکیک و به زعم خود پنهان کردن ریشههای خاورمیانهایاش، راسیسم و بردگی در مقابل نژادسفید را در خود بخشکاند. نقطه.
۲۹ مرداد ۱۳۹۴
اصولالدین - دوم
مهوعتر و چندشناکتر از دگرجنسگراهای هموفوب، گیهایی هستند که مردانگیشان را پتکی کردهاند بر سر سایر گیهایی که نمیخواهند برای خوشآمد هتروها، مطابق نظام تحمیلی آنان زندگی کنند.
۱ مرداد ۱۳۹۴
شاید بخواهم بروم کوبانی.
چهار سال پیش همین روزها خدمتم تمام شد. قبلش فرماندهام دریادار کاظمی بهم یک ماه مرخصی پایان خدمت داده بود. توی این یک ماه رفتم رشت کتاب ۵۰۴ را خریدم و برای امتحان زبان آیلتس خواندم. بعدش رفتم بوشهر یک هفته توی گرمای خرماپزان که مجتب را ببینم و البته بار آخر دیدنمان بود قبل از رفتنام از ایران. یک هفتهی آخر تیر را هم زودتر رفتم تهران که از پادگان تسویه حساب کنم و هم اینکه با لباس نظامی بروم کمیته انضباطی دانشگاه خایهمالی کنم که حکم تعلیق مدرکام را ببخشند که البته مالاندنها جواب نداد. ظهر یکم مرداد ۹۰ برگه موقت پایان خدمت دستم بود. قبل از برگشتن به رشت رفتم یک کافینت اول خیابان سمنگان در میدان رسالت که اسماش یادم نیست، آخرین روز زندگیام در تهرانِ خاکستری و این پست را نوشتم: خدمتم امروز تمام شد.
۸ تیر ۱۳۹۴
یک زمانی وبلاگی داشتم به اسم ما میمانیم.
خدا اگه وجود داشته باشه یه معذرت خواهی اساسی به من بدهکاره با یه بهشت پر از پسرای خوشگل برای جبران تمام زحمتهایی که به گردن من انداخته برای فرو کردن یه مقدار شعور توی کلهی اینهمه بیشعور هموفوب و هموفوب بیشعور که توی عمر سی سالهام دیدم و البته بیشعورهایی که به طور قطع تعداد صدها برابرش رو تا پایان عمرم خواهم دید.
۵ خرداد ۱۳۹۴
البته اگه من استریت بودم هم با ازدواج میانهی خوبی نداشتم!
حالا که جامعهی کاتولیک محافظهکار ایرلند با نظر مثبت بسیار بالایی رای به ازدواج همجنسگراها داده، در آلمان کوییرها به تکاپو افتادهاند که ما چیمان از آیریشهای گرامی کم است که چنین کاری نکنیم و برای ازدواج همجنسگراها رفراندوم نگذاریم. واقعیت امر اینجاست که من بهشخصه با نفس عمل رفراندوم برای چنین موضوعی بشدت مخالفم. دلیلی ندارد اشخاصی مثل خانوادهی هموفوب من بخواهند در این مورد تصمیم گیری کنند. جامعهی بشری تا الان که قرن ۲۱ام است باید به آن حدی از تکامل رسیده باشد که بفهمد اساسیترین و ابتداییترین حقوق انسانها که حق عاشق شدن، زندگی کردن و ازدواج کردن است، قابل بحث نیست. (آن عده از زامبیهایی که هنوز همجنسگراها را بیمار میدانند از نظر من نسل بشر به حساب نمیآیند). اصلن تا حالا دیدهاید که در فرانسه یا آمریکا همهپرسی بگذارند و نظر مردم را در مورد ازدواج سیاهپوستان بپرسند؟ خیر. پس بحثی نداریم دیگر.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
رفتیم پاریس. رفتیم تیمارستان!
چهار روز در معیت نون رفته بودیم پاریس که دوستمان را ببینیم که توی بیمارستان سنت آنه این شهر بستری بود. البته تصور نکنید که سرما خورده بود یا افلیج شده بود یا تصادف کرده بود یا مرگ مغزی شده بود یا گردنش شکسته بود یا شیمی درمانی کرده بود یا سقط جنین کرده بود یا اصلن مُرده بود که کاشکی همه این اتفاقها میافتاد بلکه ما نمیگفتیم رفتهایم پاریس و آنجا هم رفتهایم دیوانهخانه که البته جهت رعایت حال آن عزیزان دیوانه، بهش میگویند بخش مراقبت بیماران روانی. البته واقعیت امر اینجاست که من تصور میکنم هر کدامیک از شما خوانندگان عزیز این وبلاگ اگر سفرهی دلتان را برای روانپزشکان محترم شهر پاریس وا کنید میفرستندتان به این دیوانهخانه! باری توی این دیوانه خانه یک عدد پسر گی مکزیکی-فرانسوی-اوکراینی دیدیم به اسم پیر (Pierre) که بشدت گوگولی بود. بعد از رومانتیک کردن قضیه در روز سوم ملاقات که روز آخر بود و وقتی خواستیم برگردیم به این آلمان نفرینشدهی خودمان و نوبت به تلفن و فیسبوک رد و بدل کردن رسید، حضرتش فرمود که ببین عاقا این شمارهی منه، ولی من برنامهی زندگیم رو تغییر نمیدمها! برنامهی زندگیاش هم رفتن به جنگلهای پرو و زندگی در بین قبایل بدوی آنجا بود! خب شما خوانندهی عزیز هوس رفتن به تیمارستان به سرتان نزده؟!
اشتراک در:
پستها (Atom)
