۵ خرداد ۱۳۹۴

البته اگه من استریت بودم هم با ازدواج میانه‌ی خوبی نداشتم!

حالا که جامعه‌ی کاتولیک محافظه‌کار ایرلند با نظر مثبت بسیار بالایی رای به ازدواج همجنسگراها داده، در آلمان کوییرها به تکاپو افتاده‌اند که ما چی‌مان از آیریش‌های گرامی کم است که چنین کاری نکنیم و برای ازدواج همجنسگراها رفراندوم نگذاریم. واقعیت امر اینجاست که من به‌شخصه با نفس عمل رفراندوم برای چنین موضوعی بشدت مخالفم. دلیلی ندارد اشخاصی مثل خانواده‌ی هموفوب من بخواهند در این مورد تصمیم گیری کنند. جامعه‌ی بشری تا الان که قرن ۲۱ام است باید به آن حدی از تکامل رسیده باشد که بفهمد اساسی‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوق انسان‌ها که حق عاشق شدن، زندگی کردن و ازدواج کردن است، قابل بحث نیست. (آن عده‌ از زامبی‌هایی که هنوز همجنسگراها را بیمار می‌دانند از نظر من نسل بشر به حساب نمی‌آیند). اصلن تا حالا دیده‌اید که در فرانسه یا آمریکا همه‌پرسی بگذارند و نظر مردم را در مورد ازدواج سیاه‌پوستان بپرسند؟ خیر. پس بحثی نداریم دیگر.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴

رفتیم پاریس. رفتیم تیمارستان!



چهار روز در معیت نون رفته بودیم پاریس که دوستمان را ببینیم که توی بیمارستان سنت آنه‌ این شهر بستری بود. البته تصور نکنید که سرما خورده بود یا افلیج شده بود یا تصادف کرده بود یا مرگ مغزی شده بود یا گردنش شکسته بود یا شیمی درمانی کرده بود یا سقط جنین کرده بود یا اصلن مُرده بود که کاشکی همه این اتفاق‌ها می‌افتاد بلکه ما نمی‌گفتیم رفته‌ایم پاریس و آنجا هم رفته‌ایم دیوانه‌خانه که البته جهت رعایت حال آن عزیزان دیوانه، بهش می‌گویند بخش مراقبت‌ بیماران روانی. البته واقعیت امر اینجاست که من تصور می‌کنم هر کدامیک از شما خوانندگان عزیز این وبلاگ اگر سفره‌ی دلتان را برای روانپزشکان محترم شهر پاریس وا کنید می‌فرستندتان به این دیوانه‌خانه! باری توی این دیوانه‌ خانه یک عدد پسر گی مکزیکی-فرانسوی-اوکراینی دیدیم به اسم پیر (Pierre) که بشدت گوگولی بود. بعد از رومانتیک کردن قضیه در روز سوم ملاقات که روز آخر بود و وقتی خواستیم برگردیم به این آلمان نفرین‌شده‌ی خودمان و نوبت به تلفن و فیسبوک رد و بدل کردن رسید، حضرتش فرمود که ببین عاقا این شماره‌ی منه،‌ ولی من برنامه‌ی زندگیم رو تغییر نمی‌دم‌ها! برنامه‌ی زندگی‌اش هم رفتن به جنگل‌های پرو و زندگی در بین قبایل بدوی آنجا بود! خب شما خواننده‌ی عزیز هوس رفتن به تیمارستان به سرتان نزده؟!

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۴

جهان از هر سلامی خالی‌ست.

فراموشی کاری نیست که از من بر بیاد. حتا وقتی که اون آلمانی موخرمایی از راه دور میاد و از راه نرسیده با معشوق‌ش می‌ره حموم و من توی اتاقم صدای لپ‌تاپم رو بلند می‌کنم که صداشون رو نشونم و شاملو توی ساوندکلاود می‌خونه: چه بی‌تابانه می‌خواهمت ای آزمون سخت زنده به گوری. 
شکنجه‌ای خودخواسته.

۲ اسفند ۱۳۹۳

من از هر تغییری در زندگی‌ام استقبال می‌کردم - یا - پنج سال پس از خدمت

پنج سال پیش در این روز کذایی، آن شتر دم در خانه‌ی ما نشست که برو خدمت. ما رفتیم. صبح روز شنبه، یکم اسفند هشتاد و هشت باران ریزه سردی می‌بارید در رشت. ساعت هفت صبح تنهایی رفتم میدان گیل که نظام وظیفه بود که ببینم کجا باید اعزام بشوم. گفتند باید بروی حسن‌رود که ساعت ده آنجا باشی. حسن‌رود پانزده کیلومتر با رشت فاصله داشت و لب‌دریا بود. ساعت ده رفتم حسن‌رود. خیل سربازهای وظیفه‌ی لیسانس و فوق‌لیسانس را ریختند توی سالن فوتبال. همه کچل. مثل کلونی ساس‌ها یا لارو مگس. همینقدر مشمئز کننده. من هم گوشه‌ای ایستاده بودم و به هفده ماه آینده‌ش فکر می‌کردم. هفده ماهی که بعدها بهترین دوران زندگیم به حساب آمد.

۲۸ بهمن ۱۳۹۳

بفرمایید ناهار - یا - چطور با رقیب عشقی‌تان سر سازش پیدا کنید!

گاو. فیلیپ یک پسری‌ است حدوداً بیست و سه ساله. مدل است و عکاس است و معمار است. خوش‌ لباس است و از همه مهم‌ تر آلمانی است. همش است. فیلیپ است. فیلیپ الان است. است در اینجا یک معنی متفاوت دارد از نظر من. یعنی اینکه فیلیپ الان در عالم واقع توی زندگی من حضور دارد. حضورش هم خیلی سنگین است. چرا؟ بله، فیلیپ معشوق جدید الکس است. دیشب ولنتاین بود. همان که هوخشتره‌ها به‌اش می‌گویند سپندارمزگان و ما غرب‌‌زده‌ها می‌گوییم سیکیم‌خیاری بابا، جمع کن تویوتامزدات را. بله، می‌گفتم. دیشب فیلیپ آمده بود پیش الکس. بعد الکس یک استاتوس توی فیسبوکش نوشت ایش بین فرلیبت. یعنی من آشق شده‌ام. الکس آشق فیلیپ شده. حقیقت امر اینجاست که اصلن به هم نمی‌آیند. فیلیپ خجالتی و آلمانی و طرفدار پگیداست ولی الکس داغ از تنور در آمده و وراج است و به روسوفوبیا مبتلاست. من مانده‌ام که چطور با هم قرارست کنار بیایند. در ضمن فیلیپ در ارفورت درس می‌خواند که سه ساعت با قطار فاصله دارد و از ماه‌های بعد هم قرارست برود برلین که کارآموزی ببیند بعدش هم الکس قرارست بیاید ایران ببیند این تخت‌جمشید و مسجد شیخ لطف‌الله و نارنجستان قوام چه شکلی هستند و بعدش برود استاتوس بنویسد که من این جاها رفتم. به هر حال این فیلیپ خان را توی فیسبوک اد کردم و سر صحبت را وا کردم ببینم چکاره‌ست. حالا این‌ها به کنار، بماند که برای هفته‌ی آخر فوریه زوج آشق رو به یک فقره ناهار به صرف شامی رودباری دعوت کردم!

۱۲ بهمن ۱۳۹۳

نه، این برف را دیگر سرِ باز ایستادن نیست - یا - در آستانه‌ی سی سالگی


رگبار برفی که دیروز اتفاقن خیلی زود هم ایستاد


بیست و نُه سالم هم تمام شد. چه زود. به اردل می‌گفتم که این سن بیست و نُه سالگی آنقدر منحوس بوده که دوست دارم همین الان بپرم به سی و پنج و از تمام ترکش‌های بیست و نُه و سال‌های بعدش هم خلاص بشوم. ولی خب امکان‌پذیر نیست متاسفانه.